نمی دانم چرا من بار گناه آنها را به دوش می کشم ،نمیدانم چرا بی خودی وقتی رد خیانت به کسی را می بینم بغض می کنم ،بوی بی وفایی را می شنوم حالم بهم می خورد،نمیدانم چرا الکی من با تمام آدمها یکی هستم .
عجیب همچون زنان حامله ویار دارم ،خیلی زود حالم بهم می خورد و بالا می آورم .مدام دروغ و ریا و فریبکاری بالا می آورم ،بازی فیلم بی گناهی را قی می کنم ...
انگار چیزی در دلم رشد می کند که نمی خواهد جایی برای اینها باشد ولی پس من چرا نمی زایم ؟
حتی حالم از انتظار زایش هم بهم می خورد ،از هر انتظاری خسته ام .
حالم بد است خیلی بد ...همچون زنان پاه به ماه سنگینم ...آنقدر سنگین که پاهایم از رفتن باز مانده اند .
دلم قطب می خواهد وقتی با دیدن زیبایی طلوع همچون قبل به زندگی و فرصتهای جدید ایمان نداریم پس همان قطب شایسته نگاه ماست ...
البته خوب که می بینم اینجا هم قطبی است برا ی خودش !
سرزمینم یخ زده ... خشک شده ...خورشید اینجا گرم نیست شاید خورشید دروغین است ...همانند خنده ها ی دروغین ،وعد ه های دروغین ...قیمتهای دروغین ...
راستی چه کم بها شد ه اند آدمها به قیمت خانه ای ،ویلایی ،حساب بانکی ، پستی و مقامی...چه مید انم همین چیزها دیگر، سقوط کرده اند.
امیدها هم دروغین هستند اینجا ،عشق ها هم .دیگر در این سرزمین کسی به دنبال رام کردن روباه مسافر کوچولو "آنتوان دوسن " نیست!
پست و مقام ها هم دروغین هستند تنها به قیمت رابطه ای و نه به ارزش اندیشه ای آن را می بخشند و صد البته که از کیسه خلیفه .
و من اکنون در این قطب یخ زده تنها کوه یخی می خواهم تا در دل آن خودم هم یخ بزنم .
پکلهای سنگین خواب مرگ را بیشتر از رویاهای یخ زده ام می خواهم ...بهتراست ازاین معلق ماندن که نه پاهایم به زمین می رسند و نه دستهایم به آسمان.
دلم حتی از این معلق بودن نیز در هم می پیچد .طفل درونم در پی چیست که این چنین مرا آواره و دربه در کرده است ؟آیا قابله ای توان زایش این طفل سرکش را دارد؟
*********************
روزگاری به چند دقیقه تاخیر می رنجیدم
امروز اما روزها را پشت هم به انتظار می شمارم
روزگاری به نازی می رنجیدم
و اکنون بی تعارف ناز می کشم
دورنیست زمانی که می گفتند تو مغرورترینی
و اکنون صدای شکستن چیزی را دردرونم می شنوم
چه خوب می بینم که این آب و گل
چیزی ندارد برای غرور.
تمام قوانین ریاضی و فلسفه
فرمولهای فیزیک و شیمی
قانونهای عشق و عاشقی
به کجا رفتند با ضربه ی دلچسب
یک لبخند.
کجایند آنان که می گفتند
ذهن استدلال گر تو شایسته ی عشق نیست
کجایند که ببینند نگاهی خانه دلم را به باد داد
از آن همه غرور و جهل کودکانه
-که نمی دانم چرا آنقدر بزرگ و موجه بودند-
تنها اشک باقیمانده است و شبهای طولانی
درد بی قراری
که در تمام زندگیم جاری است .
اما بدانید
من با همان ذهن استدلال جو
با آن همه قوانین کودکانه ی عاشقانه
همیشه به مدعی اجازه تولد دادم
تا شایدشکفته شود آنچه در صدف دل پنهان دارد.
اما او نداد
با سکوت بی نهایتش
به زنجیر دستهایم قفلی فولادین زده است
و من
چه توانم کرد با این زنجیرهای سنگین ؟
لیدا